دفتر پاره من
با مداد شکسته ام حرفهایم را بر دفتر پاره ای می آورم...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 به قلم امید
|
در کشور ما شاهی بود
برای سرگرمی خود بازی ساخت که دو نفر بر روی سنگ ترازو بروند و هر کس وزنش کمتر بود کشته شود. از بخت بدم من و یارم رو به روی هم قرار گرفتیم. برای اینکه یارم زنده بماند ده روز غذا نخوردم. روز مسابقه من خود را سبک گرفتم! غافل از اینکه یارم به پاهای خود وزنه بسته بود... نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 به قلم امید
|
از قبل عید تا همین امروز زندگیم پر از گرفتاری بوده...
میگن: سالی که نکوست از بهارش پیداست!!! قسمت ما هم همینه، و کار حضرت دوست و کاریش نمیشه کرد... وبلاگمم مثل خودم، که تو هفت تا آسمون یه ستاره هم ندارم، بی ستارست... البته همین چند تا خواننده با معرفتی هم که میان و نظر میدن خودش یه نور امیدیه!!! ..................................................................................... فقط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا... دلم دريا... فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟ نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 به قلم امید
|
عکس های زیر مربوط به یکی از سکانس های سریال طنز "قهوه تلخ" هستش. با دقت به پایین عکس نگاه کنید! چی می بینید؟! یک عدد سوسک تپل مپل روی کلاه برزو خان!!! نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم اسفند 1389 به قلم امید
|
چشمایه مونده به راه و شب تنهایی ماه و یه دل بی سرپناه و من و خونه ساعتای غرق خواب و این من بی تو خراب و یادت هرگز نمیمونه
دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه میشه لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه میشه باورم نمیشه این تویی که داره میره خیره میمونم به چشمات ولی حتی گریه م نمی گیره نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اسفند 1389 به قلم امید
|
همین اول کار بگم!!!
بانوان عزیز!!! جون هر موجود ناشناخته ای که دوستشون دارید یه کم انتقاد پذیر باشید!!! میگن: یه دانشمند چندین و چند سال عمر گرانبهاشو رو تحقیق رو خانوما گذاشت و بعدا تنها چیزی که نتیجه زحماتش شد، یه کتاب با برگهای کاملا سفید و خالی!!! پس قابل توجه آقایونی که احساس زرنگی می کنن بگم: جان برادر هنوز واست زوده بفهمی که... میگن رومانتیکن! ولی از چیزای خوششون میاد که لوطی های قدیمم ازشون چندششون میشه! اما وقتی از مرد رویاهاشون حرف میزنن آدم میگه به جون خودم یارو اگه رو زمین خالی هم باشه باهاش زندگی می کنه! حالا ما مردای بد بخت به کدامین گناه ناکرده باید به دست این موجودات بیفتیم؟!!! نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 به قلم امید
|
سلام!
باور کنید فقط میدونم امروز والنتاین هست! نه میدونم فلسفش چیه؟! نه میدونم واسه چی این روز رو گذاشتن روز والنتاین!!! به نظر بنده کسی که یه عشق پاک و واقعی داره یک لحظه هم نباید عشقش رو فراموش کنه!!! کاری هم به روز و سال و ماه عشق و محبت نداره! باید هر لحظه والنتاین باشه!!! هیچی تو دنیا نمیتونه به اندازه یه عشق پاک، قشنگ باشه!!! چیزی برای این پست نداشتم جز یه قسمت از آخرین خاطرات هیتلر که جند ساعت قبل از مرگش نوشته بود و بعد ها منتشر میشه!!! هیتلر در یک قسمت از خاطراتش به سر بازی اشاره میکنه که جند دقیقه قبل از مرگش به تنها آرزویی که داشته اعتراف میکنه! سرباز میگه: من همیشه آرزو داشتم معشوقم صدای قلبم رو بشنوه و من با تمام وجودم فریاد بزنم که این قلب فقط واسه تو میزنه! ولی افسوس که هیچوقت با شریک زندگیم انقدر صمیمی نبودم! پس فرصت دوست داشتن رو از هم نگیریم!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم بهمن 1389 به قلم امید
|
به نقل از وبلاگ ایران هک
خواهر کوچکم از من پرسید؛
باز هم خندیدم؛
مهران؛ پسر همسایه؛ پنج وارونه به مینو می داد!!! آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها، وقتی بارش بی وقفه ی درد؛ سقف کوتاه دلت را خم کرد؛ بی گمان می فهمی...
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم بهمن 1389 به قلم امید
|
عاشق تر از این بودم اگر لحظه پرواز
گر دست نجیب تو کلید قفسم بود
قسمتی از ترانه زییای یغما گلرویی نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389 به قلم امید
|
چقدر با کلمات بازی کنیم؟!
چقدر به حرفای فلاسفه و بزرگان فکر کنیم!!! چقدر بگیم عجب جمله عمیقی!!! بزار هرچی تو دلمون رو بگیم!!! احساسم چیه؟ احساس تو چیه!!! وقتی دستای خودت دارن مینویسن بهشون اجازه بده!!! از کجا بگم؟! از قشنگیای زمستون یا به انتظار نشستن بهار!!! از اینکه دلمو شکستن یا از اینکه نتونستم دل بشکنم! از قشنگیای دنیا یا بی معرفتی زمونه! خیلی سخته نه؟؟؟ شاعرا و نویسنده ها عجب فکر باز و ید بیضایی دارن هـــــــــــــا!!! بهتره گذشت رو از دونه های اولیه برف یاد بگیریم! خودشون رو قربونی می کنن تا دونه های دیگه زیباییشون رو به رخ بکشن! ولی ما آدما چی؟؟؟ به هر قیمتی می خواییم خودمون رو ترجیح بدیم! دریغ ، دریغ ، دریغ ، دریغ و بازم دریغ از یه کم گذشت... نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم دی 1389 به قلم امید
|
میگی عاشق بارونی، ولی وقتی بارون میاد چتر می گیری بالای سرت میگی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف رو نداری... میگی عاشق گلهایی ولی خیلی راحت می کنی شون... نتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقی؟!! |
|